X
تبلیغات
در ابتدا کلمه بود...
در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود../انجیل به روایت یوحنا

سوال: آیا فرزندان شما از کتاب هایتان برای شما مهم ترند؟

فردریش دورنمات: خیر.همسرم بچه می خواستداشتن فرزند برای یک زن بسیار مهمتر از مرد استبرای یک مرد ، فرزند کاملا انتزاعی است.من هنگام تولد فرزندانم حضور داشتم .اینکه یک موجود از بطن یک انسان دیگر بیرون می آید،برایم بی نهایت باورنکردنی و مسخره بود.کاملا سورئالیستی است.یک زن هرگز این نگاه را ندارد.او این را با درد و نوعی خشم تجربه می کند.مرد فقط تماشاگر است.هربار که در دهکده امان یک گوساله به دنیا می آمد ، من مفتون و مجذوب می شدم.

سوال: شما درمورد مسائل فلسفی که دغدغه شما بود با همسرتان صحبت می کردید؟

فردریش دورنمات: بله . ..اما فلسفه بیشتر مردانه است.به ندرت زنی را میان فلاسفه می بینید . زیرا طرز فکر آنها کاملا متفاوت است.یک زن نیاز ندارد که که مثل مردان فکر کند.حتی نیاز به هنر و خلق آثار هم در او بسیار کمتر است.او بیشتر وابسته به جسم است.زیرا به لحاظ بیولوژیکی ، از زمین و خاک است.مرد یک اسراف وحشتناک طبیعت و به نوعی زائد است.این کمبود و نقصان اوست که باید از طریق کار معنوی آن را جبران کرد.

سوال: آیا را بکت را می شناسید؟

فردریش دورنمات:  نه ..چه کار می کند ؟ باید خیلی پیر باشد.آیا هنوز می نویسد.؟ گمان کنم در کار آخرش ،فقط صدای چند قدم  به گوش می رسید .. بعد پرده پایین می آید و شخصی یک سخنرانی در مورد معنای آن قطعه ایراد می کند . اگر همینطور ادامه دهد دفعه بعد پرده اصلا بالا نمی رود. ..یک مرتبه می خواستم با او و یونسکو در مکزیک برنامه ای تلویزیونی اجرا کنم.اما همه به نوعی در راه ماندند.طوری که هیچ کس به آنجا نرسید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392ساعت 22:50  توسط محمد  | 

اینقدر در ایران تجربه سیاسی و غیر سیاسی  شکست داشته ایم که دیگر" قاعدتا" باید کاملا نا امید شده و همه چیز را رها کرده باشیم. باید قاعدتا به کسانی که مثلا درباره آمدن و یا نیامدن فلان کاندیدا به صورتی کاملا جدی بحث می کنند از موضعی قابل دفاع بگوییم:خودتان را خسته نکنید چه بیاید و چه نیاید شاخص فلاکت سراشیبیش را تیزتر خواهد کرد و تیم ملی باز هم خواهد باخت و بوی نفت را نیز سر سفره امان حس نخواهیم کرد.قاعدتا باید سابقه تاریخیمان و تجربه شکست  مشروطه و بعدتر مصدق و شکست انقلاب 57 و جنبش دوم خرداد و جنبش سبز و ...را مقابل کسانی قرار دهیم که هنوز امیدوارانه به تحولات داخلی چشم دوخته اند. باید قاعدتا به جبهه امیدواران بگوییم که  ایران معاصردر مقاطعی بسیار کمیاب- مانند سنگ اورانیم - دوره های رشد و شکوفایی را با چشمان بهت زده شاهد بوده است و این دوره ها مانند دوره پس از سقوط رضاشاه- با نقطه عطفی زجراور به مقاطعی سیاه پیوند خورده است.

با این همه بر خلاف این "قاعدتا ها" باید....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 10:45  توسط محمد  | 

گاهی در نگاهی به گذشته و تصمیماتی که گرفته ایم به این نتیجه نه چندان خوش آیند می رسیم که احتمالا شخصی با IQ صفر هم تصمیماتی که ما گرفته ایم را نمی گرفته است.احتمالا در مورد تصمیم گیری های حال هم بعد ها به این نتیجه خواهیم رسید.







+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1392ساعت 22:6  توسط محمد  | 

اینکه یک فیلم بد و مبتذل به در آمد های میلیاردی برسد چیز عجیبی نیست. سینما علی رغم تمام شاهکارهای هنری و دستاورد های ماندگارش ، به صورت یک هنر عامیانه به دنیا آمده و رشد کرده است و تماشاگر توده ای سینما ، خواسته های خود را به نحو آزاردهنده ای به سینما تحمیل کرده است. 
چیزی که شرم آور است اینست که یک سیستم دولتی تمام امتیازات ممکن را به یک فیلم ضعیف و مبتذل بدهد . بهترین زمان اکران ، تیزر های متعدد ، مصاحبه های تلویزیونی ، در اختیار داشتن سینماهای حوزه هنری ،..!
البته این انتظار ، که سیستم حاکم فضایی برای خلق آثار اندیشمندانه و هنری فراهم کند همانقدر دور از ذهن است که از کارگردانی ده نمکی و بازی شریفی نیا ، انتظار خلق یک محصول هنری داشته باشیم

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1392ساعت 0:5  توسط محمد  | 


برخی شخصیت ها را درک نکنی بهتر است. تلاشی بیهوده برای راهیابی به درون یک شخصیت را زودتر متوقف کنی بهتر است. زیاد جلو بروی راه برگشت را گم خواهی کرد.



+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1391ساعت 18:7  توسط محمد  | 

ما دیگر نخواهیم باخت

ما دیکر نخواهیم مرد

به دیگر سو نخواهیم راند

اینجا غروب ها هم مردنی اند

سربازان چکمه هاشان گلی شده و من به تو می اندیشم

کاش می شد همه یخ های دنیا را خورد و سرد شد

اینجا گرم است

گرم تر از نفس های داغ من

کاش می شد سراب ها را آب کرد

و آب ها را در هاون نکوبید

کاش می شد

کاش می شد

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1391ساعت 20:7  توسط محمد  | 

اینجا مرگ را باید باور کرد که از هر سوراخی بر آدم آوار می شود و  باد ریزگردی را می آورد که برای مرگیدن خوب است و آب ماده ای سمیست که نامش را را به دروغ آب نهاده اند. مرا نا امید مخوان من امیداورترین این قومم ..بله امیدوار به پرواز و دور ی از مرگ ..گاهی می اندیشم که اینجا سایه ها هم از ما می گریزند بلکه بخت شوم قوم ایرانی به دنیای سایه ها راه نیابد و گلها و گیاهان خود را ازما دور می کنند و از آبی که ما می نوشیم نمی نوشند و حتی دیوار ها هم خودشان را از ما کنار میکشند و اتم ها مسخره کرده اند مارا و دنیایمان را از بیهودگی انباشته اند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391ساعت 22:47  توسط محمد  | 

و اینک بانگ خروسی نیست که مرا به خود بخواند و مرگ به آهستگی درمی زند. آینه ام کدر است...باید بیاسایم و بنوشم بلکه بی خود تر شوم و اندیشه هایم پرواز کنند...جفنگ گویی خود نیز هنری است اصیل ...زندگی مرداب نیست بلکه گردابی است که آخرش آسودگیست .ما را با خود بر خواهد کشید به دیاری که باقی نخواهد ماند...ما کبوترانی هستیم که بالهامان سبک نیست و هر دم باد هایی از دیگر سو می وزد ودلهامان را باز می گرداند از سفری دراز..ماهی در آسمان بود و رفت

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1391ساعت 21:17  توسط محمد  | 

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت//روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود//بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت

بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم//وز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت

عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد//دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت

شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن//در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم// کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 20:38  توسط محمد  | 

به قول یک دوست ، دانشجو وارد دانشکده سینما و تئاتر میشود ولی ازآن خارج نمی شود ...

به هرترتیب بعد از 5 سال تحصیل در دانشکده سینما در آستانه فار غ التحصیلی قرار دارم و احساس می کنم که خانه ام را دارم ترک..؟ نه ترک نخواهم کرد حتی شاید کارت دانشجوییم را تحویل ندهم!!

نوستالژی حیاط کوچک دانشکده و بوی سیگاری که یک لحظه هم متوقف نمی شود و دوستانی که همیشه دیر به سر کلاس ها می روند ....

نوستالژی نشستن در تالار فلاحت پور و تماشای فیلمی کلاسیک در حالی که تنها ساکن هشیار سالن خودت هستی و دیگرانی که شاید به زحمت به انگشتان یک دست برسند در حال چرت زدن و غوطه ور خوردن در افکاری ابزورد و پوچ هستند ( افکاری که مشخصه یک دانشجوی دانشکده است)

باور نمی کنم دارم فار التحصیل میشود و آیا مگر به راستی می شود از یادگیری سینما فارغ شد؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1391ساعت 0:27  توسط محمد  |